- = پروازي ديگر = -

اولین وبلاگ تخصصی خلبانان نیروی هوایی - خاطرات - زندگی نامه - عکس - خلبانان شهید و مفقود الاثر - خلبانان قهرمان جنگ - تاریخ آغاز فعالیت : 6 دی 1383

 

    ضمن پوزش از اشکال فنی پيش آمده در به روز کردن بلاگ توجه شما را به مطلب جديد که از تالار گفتمان رهپويان وصال اقتباس شده است جلب می نمايم     

                شهادت سر لشكر عباس دوران

خاطرات خلبان آزاده امير سرتيپ منصور كاظميان همرزم خلبان شهيد امير سرلشگر عباس دوران اشاره : زماني كه عراقي ها براي برگزاري كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد در بغداد از شوق , بال در آورده بودند , يك جنگنده ايراني در سحرگاه سي ام تير ماه 1361 بالهاي آهنين خود را بر فراز حريم هوايي بغداد مي گشايد و پالايشگاه <الدوره > در ضلع جنوبي بغداد را نشانه مي رود. تمام بمبها روي هدف خالي مي شود. اما هواپيما مورد اصابت موشكهاي ضدهوايي قرار مي گيرد و از تعادل خارج مي شود. خلبان مصمم است از اين پرواز باز نگردد تا بتواند حقوق ملت مظلوم ايران را از حلقوم زورگويان بيرون كشد لذا به هدفش مي رسد.اوكسي نيست جز شهيد سرلشكر خلبان <عباس دوران > كه پيكر پاكش بعد از سالها دوري از وطن به همراه 569 تن ديگر از لاله هاي خونين دفاع مقدس , بر دوش ملت بزرگ ايران تشيع شده است . زماني كه جنگ در سال 59 آغاز شد من در پايگاه بندرعباس بودم و بنا به درخواست خودم به پايگاههاي همدان , دزفول و بوشهر مامور شدم . زماني كه رفتم پايگاه بوشهر در آنجا با شهيد بزرگوار <عباس دوران > آشنا شدم و در آنجا دو تا پرواز با هم انجام داديم كه هر دوي آنها موفقيت آميز بود. بعد در سال 1360 به همدان مامور شدم و اين همزمان بود با مامور شدن شهيددوران به همدان كه از آنجا ديگر بيشتر وقتها با هم بوديم و پروازهاي زيادي انجام داديم بخصوص در عمليات فتح المبين كه پروازهاي ارتفاع بالا انجام مي داديم . حال اگر بخواهم از خصوصيات اخلاقي شهيد دوران بگويم يك مسئله را بايد متذكر شوم و آن اينكه ايشان آدم بسيار ساكتي بود اما بسيار با دل و جرات . بگونه اي كه هر نوع ماموريتي به او محول مي شد با آگاهي به اينكه درصد كشته شدن زياد است ولي قبول مي كرد و هميشه در اينگونه ماموريتهاي خطرناك پيشقدم مي شد. زمان عمليات رمضان بو كه صحبت از برگزاري كنفرانس غير متعهدها در بغداد شد و قرار بر اين بود رئيس كنفرانس صدام باشد. ايران اين موضوع را قبول نمي كرد و مي گفت : < به علت اينكه عراق در جنگ است , بغداد ناامن است .> ولي سخنگويان صدام در بغداد مي گفتند : <نه !بغداد محل خوبي براي برگزاري اين كنفرانس مي باشد و از نظر زميني و هوايي امنيت كامل دارد بطوريكه در آسمان بغداد يك پرنده هم جرات پر زدن ندارد. به همين منظور شب 29 تير 61 دستور ماموريت به پايگاه همدان ابلاغ شد. من همان شب <آماده شب > بودم و فردا يش به اداره رفتم . حدود ساعت 11 بود كه شهيد دوران با من تماس گرفت و گفت : <بيا پست فرماندهي > . من هم رفتم و بعد از 10 دقيقه شهيد دوران كه قرار بود با من پرواز كند به همراه <شهيد ياسيني > مسئول عمليات پايگاه و <شهيد خضرايي > فرمانده پايگاه و خلبانان اسفندياري , باقري , توانگريان و خسروشاهي به اتفاق هم به پست فرماندهي آمدند و در مورد چگونگي انجام عمليات صحبتهايي كردند و نتيجه جلسه بر اين شد كه سه تا هواپيما تا لب مرز با هم پرواز كنند و وقتي به لب مرز رسيديم يكي از هواپيماها برگردد و دو تاي ديگر با ارتفاع كم وارد خاك عراق شوند. يعني يك حالت ايذايي ايجاد گردد و رادارهاي عراق نشان بدهند هواپيماها برگشتند. صحبتهاي اصلي كه تمام شد , كابين هاي جلو و عقب صحبتهاي خصوصي را با هم انجام دادند. شهيد دوران به من تاكيدكرد كه : <شما بيشتر حواست به هواپيماهاي دشمن باشد , كه به ما حمله نكنند و اگر زماني هواپيما دچار نقص شد و نتوانستيم به پروازمان ادامه دهيم , شما به تنهايي اجكت كن و من به ماموريتم ادامه مي دهم .> اين صحبتها كه تمام شد رفتيم منزل براي استراحت . 30 تير 61 مصادف بود با 30 ماه رمضان و آن شب مشخص نبود كه فردا روزه است يا عيد روزه با اين حال آن شب بلند شديم و سحري خورديم . قرار بر اين بود كه ماموريت ما ساعت 5/30 دقيقه آغاز شود آن هم بدون تماس گرفتن با برج مراقبت و رادار , چرا كه هدف اين بود تا سكوت راديويي رعايت شود و از طرف عراقي ها شنود نگردد. ساعت 5 صبح بود كه جيپي آمد در منزل و من رفتم . همه خلبانان داخل جيپ بودند. رفتيم گردان و از آنجا به اتاق چتر و كلاه . چتر و كلاه را برداشتيم و به سمت هواپيما حركت كرديم . در اين هنگام احساس مي كردم ديگربر نمي گردم و اسير مي شوم ولي صد در صد مطمئن نبودم . همينطور كه مي رفتم گفتم : <خدايا ! اگر واقعا قراره برنگردم زماني كه رفتيم پاي هواپيما , هواپيما يك اشكال جزيي داشته باشه .> وقتي رسيديم مكانيكهاي هواپيما به ما خوش آمد گفتند. شهيد دوران اطراف هواپيما شروع كرد به گشت زدن و چك كردن بمبها و دستگاههاي بيروني هواپيما و من هم رفتم داخل كابينها تا دستگاههاي داخلي را چك كنم مشغول بررسي بوديم كه متوجه شدم سمت نما و حالت نماي هواپيما در حال گردش است در صورتي كه اينجوري نبايد مي بود و بايد ثابت مي ايستاد. مكانيكها آمدند و گفتند : <فعلا نمي توانيم درست كنيم . شما مي توانيد پرواز نكنيد.> اما عباس مي گفت : <اين سمت نما وحالت نما در هواي صاف و بدون ابر اصلا كاربرد ندارد و ما در اين هوا نياز به اين وسيله نداريم و مي رويم سر باند و بعنوان شماره 3 آماده پرواز مي شويم در اصل ما شماره 1 بوديم و شماره 3 هواپيمايي بود كه كه قرار شد برگردد . لذا ابتدا شماره 2 بلند شد و شماره 3 دچار نقص فني بود و نتوانست بلند شود لذا ما بعد از شماره 2 بلند شديم . معمولا ما در ايران بخاطر اينكه مصرف سوخت كم باشد , با ارتفاع بالا و سرعت كم مي رفتيم يعني با ارتفاع 15000 پا و سرعت 350 مايل به سمت بغداد حركت كرديم . وقتي به مرز رسيديم بخاطر اينكه رادارهاي عراق ما را نگيرند ارتفاعمان را به 10 تا 15 متري زمين رسانديم و سرعتمان را بخاطر اينكه از برد موشكهاي سام 7 در امان باشيم به 450 مايل افزايش داديم . وقتي از مرز رد شديم در يك آن ديدم كه موشك سام به طرف هواپيماي شماره 2 پرتاب كردند . به آنها گفتم : <موشك براتون پرتاب كردند , مواظب باشيد.> ولي خب خوشبختانه موشك به سرعت هواپيما نرسيد و در 300 متري هواپيما منفجر شد . بعد از مدتي از دستگاههاي داخل هواپيما متوجه شدم رادارهاي عراق ما را گرفتند , لذا موضوع را به شهيد دوران اطلاع دادم و گفتم : <رادارهاي عراق ما را گرفتند.> گفت : <مساله اي نيست . > هواپيماي شماره 2 هم اين موضوع را به ما اخطار كرد كه شهيد دوران به شوخي خطاب به آنها گفت : <مي فرمائيد كه من برم زير زمين پرواز كنم .> قرار ما بر اين بود كه از شرق بغداد به سمت جنوب شرق بغداد حركت كرده و سپس به سمت پالايشگاه <الدوره > كه به شهر بغداد چسبيده برويم و در آنجا بمبها را روي هدف تخليه كنيم تا پس از ماموريت مستقيم به سمت ايران بيائيم و مجبور نشويم گردشي داشته باشيم و مورد اصابت گلوله قرار گيريم . حدود 5 يا 10 مايلي بغداد بود كه متوجه شديم بايد از ديوار آتشي كه در اطراف شهر درست كرده اند عبور كنيم لذا وقتي ديوار آتش را رد كرديم شهيد دوران به من گفت : <موتور راستمون نشون مي ده آتيش گرفته !> گفتم : <مسئله اي نيست فعلا بريم جلو از شهر كه رد شديم يا موتور را خاموش مي كنيم يا يك كار مي كنيم تا از اين مسئله جلوگيري بشه .> به پالايشگاه كه رسيديم از دور و اطراف پالايشگاه با موشكهاي سام 2 ـ سام 3 و سام 6 شروع كردند به زدن ما . من هم با يك دستگاهي كه هواپيما محهز به آن است مشغول از كار انداختن رادارهاي آنها شدم تا لااقل موشك نزنند. به بالاي پالايشگاه كه رسيديم با موفقيت كامل بمبها را تخليه كرديم و در حال برگشت بوديم كه من يك لحظه برگشتم به پالايشگاه نگاه كنم ديدم هواپيما از دم تا پشت سر من آتش گرفت و دارد مي سوزد . سريع به شهيد دوران گفتم : <هواپيما آتيش گرفته , آماده باش بپريم > و نگاه كردم ديدم دستگاههاي جلوي چشمم هم سياه شده و همان زمان بود كه من داشتم مي رفتم بيرون از هواپيما. همه اين اتفاقات در عرض يك ثانيه رخ داد. حالا روايت بر اين است كه احتمالا آتش هواپيما به بمبهاي زير صندلي رسيد و صندلي من خودش عمل كرد و مرا از آن آتش نجات داد. من كه پريدم بيرون بيهوش بودم و وقتي بهوش آمدم تو وزارت دفاع عراق بودم و يكي داشت لبم را كه پاره شده بود بخيه مي كرد . در اين لحظه به خودم گفتم : <خدايا! من تو هواپيما بودم . اينجا كجاست > بعد از مدتي براي امنيت من لباس پروازم را درآوردند و دشداشه به تنم كردند و مرا به بيمارستان بردند. از آن جا هم دوباره به وزارت دفاع آوردنم . به آنها گفتم : <جناب دوران كو > گفتند : <از هواپيما نپريد و شهيد شد.> من باور نكردم چون معلوم نبود كه آنها راست مي گويند يا دروغ , ولي خيلي دنبال اين مسئله بودم و مي خواستم برايم روشن شود كه چه اتفاقي افتاده است . حدود 15 روز مرا در وزارت دفاع نگه داشتند آنجا خيلي شكنجه ام كردند. بعد از آن تحويلم دادند به سازمان امنيت شان آنجا هم 45 روز بودم تا اينكه سپردنم به دژباني شان تا مرا به اردوگاه اعزام كنند. در آنجا يك سربازي بود كه كمي انگليسي بلد بود. به من گفت : <توهمان خلباني نيستي كه هواپيمايت را زدند.> گفتم : <بله ! چقدر از اين موضوع خبر داري > گفت : <بعد از اينكه پالايشگاه بمباران شد , هواپيما در حالي كه آتش گرفته بود به طرف شهر مي آمد يكهو ديدم از داخل آن چتري بيرون پريد و بعداز مدتي كه هواپيما جلوتر رفت منفجر شد.> بعدها كه من از خلبانهاي ديگر سئوال كردم كه : <آيا امكان دارد هواپيما بر اثر آتش خودش در هوا منفجر شود.> گفتند : <نه ! مگر اينكه موشك به آن اصابت كند منفجر شود.> خلاصه مرا بردند اردوگاه . در اردوگاه از چگونگي حادثه پرس و جو كردم آنها گفتند : <بيست دقيقه قبل از اينكه شما به بغداد برسيد آژير خطر را زدند و زماني هم كه پالايشگاه را مورد هدف قرار داديد فردايش عكس سانحه را روزنامه هاي عراق چاپ كردند و بدين صورت بود كه تكه هاي هواپيما نزديك يكي از ميدانهاي شهر به زمين خورد و از شهيد دوران پوتين و دستكشش مشخص بود.> آنجا بود كه برايم مسجل شد , شهيد دوران به شهادت رسيده است.

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٧/٢۳