- = پروازي ديگر = -

اولین وبلاگ تخصصی خلبانان نیروی هوایی - خاطرات - زندگی نامه - عکس - خلبانان شهید و مفقود الاثر - خلبانان قهرمان جنگ - تاریخ آغاز فعالیت : 6 دی 1383

 


آغاز سال ۷۰۳۰ میترایی آریایی ۳۷۴۶ زرتشتی   و ۱۳۸۷ خورشیدی  بر همگان خجسته باد .

چو ایران نباشد تن من مباد !
 



   خلبانان آزاده نیروی هوایی

 

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٩


 

باورم نمی شود
                 کسی شنیده است
                                       زیر خاک گم شوند
                                                        قلعه های استوار ! 
خلبان مصطفی مرتضایی به خانه بر نگشته است !
To whom it may concern
This  is on behalf of Mrs. Parvin Mortezaee (spouse of Mostafa Mortezaee) and Ms.Venus Mortezaee (daughter
Here there are 8 old photos of Mostafa Mortezaee in which he is marked by a red circle.
Thanks in advance and looking forward to hearing a cheerful news.
Best Regards
خلبان مصطفی مرتضایی
 
خلبان مصطفی مرتضایی در آمریکا
"بلند آسمان جایگاه من است"
نام: مصطفی مرتضائی فریزهندی
نام پدر: حسن
تولد: نهم اردیبهشت 1329 تهران
وضعیت: متأهل و دارای یک فرزند دختر
ورود به دانشکده افسری سال 1349 
فارغ التحصیلی سال 1352
ایشان پس از گذراندن دوره دانشکده افسری و اخذ مدرک لیسانس علوم، وارد دانشکده خلبانی شدند و پس از طی دوره‌های مختلف خلبانی با موفقیت و کسب درجات، در سال 1354 برای تکمیل دوره‌های مذکور عازم آمریکا شدند و در آنجا توانستند دوره‌‌های خلبانی را با موفقیت و با کسب درجه ممتازی به پایان برسانند. در سال 1356 به ایران مراجعت و در پایگاه چهارم شکاری (دزفول) بعنوان خلبان هواپیمای شکاری رهگیر (F5)، مشغول پاسداری از مرزهای کشور عزیزمان ایران گردیدند. با شروع جنگ تحمیلی و انجام عملیات مختلف (هم قبل از شروع رسمی جنگ در شهریور 1359 و هم بعد از آن)، در تاریخ 19 مهرماه 1359 طی یک عملیات برون‌مرزی هواپیمای ایشان دچار سانحه گردید. در حالیکه افرادی که در‌آن عملیات با ایشان همراه بودند شاهد Eject و بازشدن چتر ایشان بودند و در همان تاریخ صدای ایشان از رادیو بغداد نیز شنیده شد و به دنبال آن، تعداری از اسرای آزادشده کمابیش خبر سلامتی ایشان را به ما اعلام داشتند لیکن متأسفانه خبر دقیقی مستقیماً از خود ایشان نداریم. اکنون که مدت 27 سال از آن تاریخ می‌گذرد، من و یگانه فرزندم چشم انتظار آمدن او هستیم. امید است به یاری خداوند منان، خبری از ایشان به دست ما برسد و ما را از این چشم‌انتظاری نجات دهد.
همسر: پروین مرتضائی
یگانه فرزند: دکتر ونوس مرتضائی
                                             نیایش
می‌خواهم
توان آن داشته باشم که ادامه دهم،
از نو آغاز کنم، اگر زمانه بر مرادم نگشت،
زیبائی را ببینم، هنگامی که دیگران ناتوان از دیدن آنند.
می‌خواهم...
امید رویایی نو داشته باشم و شکیبا
تا رویایم همچنان ادامه یابد
فرصتی بیابم تا به آن دست یابم،
و خردمند آن گونه که به آینده چشم داشته باشم.
فرزندت ونوس

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧


 

جایی که عقاب پر بریزد...


سومین گرد همایی کانون خلبانان ایران

۲۰ اسفند ۱۳۸۶ تهران

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۳


 

   سردی آواز غروب
                     بوی سکوت به عطر صدا پاشید
                                    
                                       تا پرواز بی پایان یک رویا
 
                                                نشان بی کسی گردد ....
 به یاد سرلشکر خلبان همایون حکمتی
وی به  همراه سرلشکرخلبان سیروس کریمی در سحرگاه روز  سه شنبه 15 خرداد 1363 در دفاع از ناوهای نیروی دریایی ارتش از پایگاه ششم شکاری بوشهر به پرواز در آمدند و مورد اصابت هواپیماهای اف 15 عربستان قرار گرفتند و از آن تاریخ تا کنون به خانه برنگشتند ....
به زودی از این بزرگوار عکس و زندگی نامه به نمایش خواهم گذاشت . 
با تشکر از جناب آقای مهندس هومن حکمتی که زحمت ارسال عکس ها را بر عهده داشتند .

 

 

  برای آخرین بار به کسانی که شرافت سربازی خود را از خاطر برده اند یادآور می شوم که عکس ها و مطالب سایت به مرور زمان و با صرف هزینه های سنگین مادی و معنوی به دست آمده اند . بنابراین از عکس ها و مطالب بدون ذکر منبع و آدرس سایت استفاده  ننمایید که در غیر این صورت و مشاهده چنین موردی نام سایت هایی که چنین عمل سخیفی را انجام داده اند را اعلام خواهم کرد ... 

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢۱


 

پچ های خلبانان ایرانی که در پایگاه های مختلف آمریکا دوره می دیدند !

استفاده از مطالب و عکس ها با ذکر منبع مجاز می باشد !

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۸


 

خاطرات تیمسار خلبان آزاده حبیب الله کلانتری

  

 با تشکر از سرکار خانم شیوا زر آبادی جهت تنظیم این گفتگو

برگرفته از روزنامه شرق مورخه ۲۶ مرداد ۱۳۸۵

گفتند: آزاد شدید. آزادی را باور نمی کردند. سال ها بود که این کلمه را از ذهن خود پاک کرده بودند تا بتوانند اسارت را تحمل کنند. آنها این مراحل را در زندگی شان داشتند. جنگ در جوانی یا نوجوانی، اسارت در جوانی و حالا آزادی در میانسالی. اکنون زندگی دوباره آنها با حس تردید و دودلی در اتوبوس بازگشت به ایران شروع می شد. سکوت، برای اینکه بتوانند با تمام قوای اندک خود جاده را نگاه کنند و دنبال جواب این سئوال بگردند «انتهای این جاده کجاست» سکوت حاکم بر فضای اتوبوس که چاشنی اش بهت و حیرانی بود با صدای ترمز، ناباورانه تمام شد.
گفتند: مرز خسروی و قدم اول بر خاک ایران پس از سال ها. قدمی که یک دنیا معنا دارد و معنایش شاید به اندازه تک تک موهای سری که در این سال ها ریخته، دانه دانه دندان هایی که خرد شده و مویرگ هایی که بارها در اثر کتک خوردن پاره شده و دوباره جوش خورده اند باشد.

گفتند: آزاد شدید. صورت های تکیده، اندام های لاغر و موهای سپید آنها حالا باید آزادی را تحمل می کرد. باور نمی کردند آزاد شدند چون سال ها بود همیشه تردید این را داشتند که آنچه می شنوند و می بینند را باور کنند یا باور نکنند. گفتند: شما بر خاک ایران ایستاده اید. شعف و اشک. اشک هایی که از آخر قلبی که در تنهایی به اجبار تپیده، از استخوانی که بارها شکسته و دوباره جوش خورده، از شکمی که هرگز راضی نشده و از ذهنی که هنوز آزادی را باور ندارد می آید. گفتند: همه منتظر بازگشت تان هستند. حسرت و آه.
پدر و مادری که سال ها پیش چشم از جهان فرو بستند، فرزندی که حالا دیگر بزرگ شده و همه چیزهایی که هیچ کدام دیگر مثل قبل نیستند. می خواهد سال ها از آنچه دیده و شنیده و کشیده حرف بزند تا سبک شود، گوشی شنوا هست می خواهد پسر باشد، همسر باشد و پدر باشد، توانی در او هست می خواهد کار کند و مثل یک آدم عادی زندگی کند، زخم اسارت امان می دهد.

آقای خلبان بگو: «در سال ۱۳۵۹، یک هفته بود که جنگ شروع شده بود. داوطلبانه به جبهه جنوب رفتم. به خسروآباد، آبادان و اهواز پرواز می کردیم. در یکی از این پروازها چون اوایل جنگ بود و هنوز سازماندهی درستی برای شناسایی هواپیماهای خودی و دشمن نبود توسط نیروهای خودی هلی کوپتر ما مورد اصابت قرار گرفت و آتش گرفت کمک من در جا شهید شد و من فرود اضطراری کردم و اسیر شدم. آن زمان ۲۸ساله بودم و درجه ام ستوان یکم خلبان. ده سال در اسارت بودم و جزء گروه های آخری بودم که برگشتم.»

حبیب الله کلانتری، ده سال زندان ابوغریب عراق را تحمل کرده است. او جزء ۶۰ نفر اسیری بود که هیچ وقت تا زمان تبادل اسرا و آتش بس نام او به ثبت نرسیده بود و طبق ادبیات جنگ مفقودالاثر بود. خانواده اش در تمام این سال ها از او کوچکترین خبری نداشتند و از بازگشت او هم بی خبر ماندند چون پدر و مادرش قبل از بازگشت تیمسار کلانتری فوت کرده بودند. ده سال آنها نمی دانستند که پسرشان زده است و روزی برمی گردد. پسرشان ده سال اسارت را تحمل کرد اما پدر و مادر نتوانستند.

«عراقی ها ما را پنهان کرده بودند تا صلیب سرخ ما را نبیند به این خاطر که اگر ایران بعدها از تبادل خلبان های عراقی سرباز زد اینها هم ما را در گروگان داشته باشند. افرادی که توسط صلیب سرخ جهانی ثبت اسارت نشده بودیم ۶۰ نفر بودیم که از بین آنها ۳۳ نفر خلبان بودند. بقیه غیرخلبان ها در زندان دیگری نگهداری می شدند. وضعیت ما از اردوگاه سخت تر بود چون به هر حال صلیب سرخ اردوگاه ها را هر ۲ ماه یک بار سرمی زد و عراق مجبور بود که حداقل امکانات و بهداشت را رعایت کند اما به ما کسی سرنمی زد. رفتار با ما مثل زندانیان سیاسی بود. اوایل برای بازجویی خیلی شکنجه می شدیم. بین ما تعدادی از بچه ها مشکلات روحی شدیدی پیدا کردند و هنوز هم مشکل دارند. بعضی از شکنجه های آنها غیر محسوس بود مثلا در گرمای ۵۰ درجه تابستان بغداد آب را قطع می کردند بعد آب با تانکر می آوردند که اصلا بهداشتی نبود و همه ما مریض می شدیم. غذاها هم آلوده بود. بیشتر غذایمان بادنجان آب پزشده با پوست بود. بارها اعتراض و درگیری داشتیم تا ما را به صلیب سرخ معرفی کنند.» اسارت چطور گذشته است: «تا چند سالی امیدوار بودیم که برمی گردیم اما بعد از ۵ سال دیگر ناامید شدیم و فکر کردیم همین جا می میریم.

الان اکثر آزاده ها، جانباز اعصاب و روان هستند از بس به آنها فشار روحی و روانی آمده بود. این یک مشکل بزرگ ما است که هنوز مسئولان ما نپذیرفتند با ما چه طور باید رفتار کنند. بعضی از آزاده ها به خاطر مشکلات روحی شان حتی تحمل یک دقیقه یک جا ایستادن و انتظار را ندارند.» شرایط زندان این طوری بود: «روزی ۲۰ دقیقه یا نیم ساعت هواخوری داشتیم سعی می کردیم بدویم تا خسته شویم و هیچی را نفهمیم. در سلول هم با هم حرف می زدیم از گذشته. نماز می خواندیم، روزه می گرفتیم و قرآن می خواندیم. با کوچک ترین اعتراض زیر باد کتک و شکنجه می رفتیم. من خودم یک بار تا نزدیک مرگ رفتم. مسئول زندان به ایرانی ها و امام فحش می داد و من هم ۵ سال و خرده ای بود که اسیر بودم جلویش وایستادم برایم کلت کشید که منو بزند اما دوستش دستش را گرفت و گفت اجازه کشتن نداریم. اخبار ناجوری که به دروغ از ایران به ما می دادند ما را خیلی ناراحت می کرد. ما بعد از چند سال توانستیم یک رادیو از آنها برداریم. شب ها گوش می کردیم. خبرها را می نوشتیم روی یک کاغذ دست به دست می کردیم تا بقیه بخوانند. هیچ وقت این رادیو لو نرفت چون جای امنی بود.»

خاطره بازگشت به ایران: «ما چون اسیر مخفی بودیم فکر نمی کردیم ما را آزاد کنند می گفتیم اینها دارند باز دروغ می گویند. من خاطره خوبی از بازگشت ندارم چون وقتی برگشتم فهمیدم پدر و مادرم فوت کرده اند. عملکرد مسئولان هم خوب نبود بدون این که در نظر بگیرند یک نفر ده سال از اجتماع دور بوده و ممکن است هیچ کس را نداشته باشد و ممکن است وضعیت خوبی نداشته باشد. ما را با ۲۰ هزار تومان وارد اجتماع کردند. ما را ول کردند. باید یک مشاور با ما همراه می کردند که ما را راهنمایی کند. در این ده سال تغییرات خیلی زیاد بود و برای ما خیلی سخت بود. حتی بعضی از آزاده ها کسی را نداشتند و تمام فامیل و اقوامشان در بمباران و موشک باران کشته شده بودند. شنیدم در کشور های دیگر وقتی کسی یک مدت طولانی در بیمارستان بستری می شود موقع بازگشت به خانه یک مشاور با او می فرستند تا از او نگهداری کند. حتی به ما در حد یک مریض هم نگاه نشد.»

خلبان اهل کرمانشاه است و در تهران کسی را نداشته است. یک سال خرده ای در تهران در مهمانسرا زندگی کرده است. در تهران کسی را نداشتم و محل خدمتم تهران بود. من چرا باید در مهمانسرا زندگی می کردم. نباید آبروی من حفظ می شد حداقل یک خانه ای موقتا می دادند و بعدا از من پس می گرفتند.»

خلبان قبل از اسارت مجرد بوده است: «قبل از اینکه بروم جنگ درست سال ۵۹ ، ۴۰ هزار تومان در بانک داشتم در این ده سال شده بود ۵۳ هزار تومان. رئیس بانک هم تعجب کرد.» مثال آنها مثال اصحاب کهف است که بعد از مدتی که از غار به شهر آمده بودند سکه قدیمی شان عتیقه شده بود: «با یک چک پول رفتم بانکی که قبل از انقلاب از همان بانک چک را گرفته بودم. اسم بانک عوض شده بود. وقتی چک را نشان دادم همه کارمندان ریختند دورم و گفتند این را از کجا آورده ای. شکل چک های جدید نبود.»

مشکل اسرا چیست: «از سال ۶۹ تا الان ۱۶ سال می گذرد هنوز عده ای از بچه ها زمین هایی را که ستاد آزادگان به آنها داده نتوانسته اند بسازند. الان ۵۱ درصد سهم شرکت سهامی مینو مال آزادگان است اما هنوز هیچ آزاده ای از این شرکت سود سهامی دریافت نکرده است.
گفته اند به همه آزادگان زمین یا ملک داده اند: «ملک نه، زمین دادند. اما فکر کنید مثلا به ۸۰ نفر یک قطعه زمین ۲۵۰۰ متری دادند. اینها باید با این شرایط چه کنند. چقدر باید بدوند دنبال مجوزهای مختلف. دائم می گویند پول بریزید حدود ۲۰ و ۳۰ میلیون از آزاده ها پول می خواهند. ما عمرمان روی این زمین ها که هنوز خانه نشده رفته است. خود من آنقدر زجر کشیدم تا توانستم یک خانه ۶۰ متری بگیرم آن هم بعد از سال های سال. می گویند زمین ۲۵۰۰ متری برج شود بیایید سهام بخرید تا صاحب یک واحد مسکونی شوید واحدش ۲۰۰ میلیون قیمت دارد و سهم ما ۷۰ میلیون است و شما ۱۳۰ میلیون دیگر بدهید تا یک واحد ۲۰۰ متری به شما بدهیم. ما فقط امتیاز داریم باید بدویم تا یک نفر این امتیاز را از ما بخرد که تا می فهمند اسم آزاده و جانباز روی آن است جرات نمی کنند نزدیک شوند.»

«مگر ایثارگران عمر نوح دارند. آنها می خواهند امروز راحت زندگی کنند.» خلبان، ۵۵ درصد جانباز اعصاب و روان است، دو سال بعد از بازگشتش به ایران و در حالی که هنوز در مهمانسرای تهران زندگی می کرده ازدواج می کند: «بیشترین مشکل زندگی خانوادگی ما سر مسائل مالی است. یکی از معضلات زندگی من این است. چون موقع ازدواجم در مهمانسرا بودم مجبور شدم مدتی در خانه پدر همسرم زندگی کنم.»

آقای خلبان که ده سال اسارت را تحمل کرده دو سال بعد از بازگشت آماده ازدواج بوده است: «حقیقتا نه، ولی مجبور بودم می خواستم سامان بگیرم تا کی باید در مهمانسرا زندگی می کردم. آن سال های اول ورودم به ایران فاجعه بود. به آن ۲۰ هزار تومان فکر می کنم. به ما توهین شد. حقوق ماهانه مان هم تا خواستیم حقوق خود را ثابت کنیم و درجه نظامی مان را مشخص کنیم ماه ها طول کشید. یکی از حقوق ما که داده نشد هیچ حتی درجه های ما را هم به درستی در نظر نگرفتند. یک حقوق مختصری به خانواده ها می دادند که پس از مرگشان قطع شده بود. خلبان به حالت قبل از اسارت برگشته است : «دیگر هیچ وقت مثل اول نمی شوم. چیزی که خرد شده دیگر شده، ما زمانی خرد شدیم که برگشتیم. چون با کم لطفی ها مواجه شدیم.»
ا

و اسارت را فراموش کرده است: «الان خاطره اسارت برایم سخت نیست. آنجا مشکل ما بی اطلاعی از ایران بود اما الان مشغله های فکری ما بیشتر است. از نظر سن هم وارد میانسالی شدیم. مسائل روحی هم در برخورد جامعه با ما پیش می آید وقتی می بینیم جایی بگویند آقا آن دوران دیگر گذشته.» بیشتر آزادگان سال ها پس از بازگشت شان به کشور تازه پرونده جانبازی گرفتند و این یعنی دیده نشدن زخم های پنهانی که سال های سال در اسارت روح آنها را آسیب زده است. البته این به آن معنا نیست که پس از قبول جانبازی این افراد مشکلات آنها دیده شد. شاید بتوان گفت آنچه دیده شد تنها حمایت های نیم بند مالی بود: «بعد از ۵ سال پرونده جانبازی به من دادند. ما در ابتدا هیچ معاینه بهداشت روان نشدیم. پس از ۵ سال ما را معاینه جانبازی کردند و برای من ۵۵ درصد جانبازی ۲۰ درصد اعصاب و روان و بقیه مشکلات گوش و چشم تعیین کردند. اما نیامدند روحیه ما را در نظر بگیرند.»

خلبان انتظارش این است که مدالی داشته باشد تا بر سینه بزند، دیگران به او احترام بگذارند و توهین نکنند. می گوید «می توانیم به جامعه مثل کمربند بستن یاد بدهیم که به ما احترام بگذارند.»

دختر ۱۲ساله خلبان آزاده ۵۳ ساله ازش می پرسد: «بابا چرا موهای تو سفید است و موهای بابای دوستم سفید نیست ؟

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٧


 

بدون شرح !


سروان خلبان شهید محمد کام بخش ضیایی

از خلبانان گردان ۴۲ شکاری

محل شهادت دزفول

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٠


 

این عکس ها برای اولین بار به نمایش گذاشته می شوند .....


 

شهید عباس دوران در روزی که خیابان روبروی پایگاه هوایی هفتم شکاری شیراز ( بریجستن ) به نامش شد .


 

با سپاس از سرتیپ خلبان مهدی نژاد جهت ارسال عکس ها

استفاده از عکس ها با ذکر منبع مجاز است !

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢