- = پروازي ديگر = -

اولین وبلاگ تخصصی خلبانان نیروی هوایی - خاطرات - زندگی نامه - عکس - خلبانان شهید و مفقود الاثر - خلبانان قهرمان جنگ - تاریخ آغاز فعالیت : 6 دی 1383

سرتیپ خلبان آزاده یدا... عبدوس

 

سرتیپ خلبان آزاده یدا... عبدوس

تاریخ اسارت ۴ آبان ١٣۵٩ پنجوین عراق

به همراه ابوالفضل مهراسبی

تاریخ بازگشت به میهن ٢۴ شهریور ١٣۶٩

هر گونه برداشت منوط به ذکر منبع می باشد .

                                        

  بـنــــــــــــام خداوندجـــان وخــرد

مــــن یــدالله عبــدوس که درتاریخ4/8/1359درمنطقه پنجوین بدست نیروهای بعثی عراقی اسیرشدم وبه مدت 10 سال در بند بودم.خاطره کوچکی ازروزهای دوری ازمیهن اسلامی ایران را به عرض میرسانم:

درروزهای گرم وکویری خرداد1360که درسلول انفرادی به طول وعرض2*5/1مترزندان ابوغریب بادونفرازهموطنان نیروی زمینی بودم.درگیری سختی بایکی ازنگهبانان ساواکی عراقی داشتم که به این ترتیب بود:

موقعیت بندما طوری بودکه معمولاروزی سه نوبت صبح وظهروبعدازشام درب سلولهارابازمیکردندتازندانیهابه دستشویی رفته وبعدازکارهای خودپیاله یا کاسه ای آب بیاورند.

تعداددستشویی دراین بند5عددبودکه درهرکدام یک شیرآب بودکه ازاین شیرکمترازشیرسماورآب جاری میشد.

دریکی ازروزها بعدازناهاربودکه من بداخل یکی ازاین دستشویی هارفتم.بعلت کمبودفوق العاده آب ومعلولیت(هردودستم ازچهارنقطه شکسته بودویکی ازدستهایم داخل گچ بود)کمی دیرترازمعمول همه روزه ازدستشویی خارج شدم.یکی ازنگهبانان بنام احمد که حدود20سال سن داشت پشت میزداخل این بندنشسته بود.به محض اینکه مرا دیدفریادزد یاالله امشی وبدنبال آن ناسزای ناموسی که سزاوارخودش بودنثارمن کرد.من هم ازانجا که غیرت ایرانی گری حکم میکرد نتوانستم خودداری کنم بنابراین همان دشنام راباغضب وفریادتقدیم خودش کردم.ایشان که انتظارش رانداشت باکمال تعجب ازپشت میزبلندشدوحیرت زده به سمت من آمدوعجیب آنکه بدون هیچ عکس العملی مرابه داخل سلول هل دادودرب را قفل کرد.فردای آن روز بعدازناهاربه دستشویی رفتم وبرگشتم.به طرفم آمدومرابشدت بطرف دیواربغل درب سلول هل داد.منم نگاه تندی به وی نمودم.انگاردنبال بهانه ای بود.به همین دلیل مراجلوی میزبردوکابلی اززیرمیزبیرون آوردوبه جان من افتاد.نگهبان دیگری هم به نام احسان انجا بود وگویی منتظردستوراحمد بودکه به وی کمک کند.من درحالی که داد میزدم اعتراض هم میکردم.فریادزدن من به این خاطربودکه توجه سایرایرانیان هموطن را که داخل سلولهای دیگر بودندجلب نمایم.همکاران وهمقطاران ایرانی ام باشنیدن دادوفریادهای من تکبیرگفتن (الله اکبرخمینی رهبر) رابا صدای بلند شروع کردند.ازآنجایی که این ماموران دربرابرمقاومت وازخودگذشتگی وشجاعت و وحدت ما بسیار ترسو وبزدل هستند پس ازسروصداوتکبیر گویی های ممتد رهایم نمودند و مرا به داخل سلول بردند.تمام پاهاوبدنم وپشتم کبودشده بود.ازآن لحظه اعتصاب غذانمودم.لازم به ذکراست که غذاراهم از زیر درب که  به صورت نرده بودداخل بشقاب میریختند.........

بندی که ما اسرا بودیم در 2ردیف ودر 2طبقه بود.تعداد مــا25 نفربود بقیه هم عراقی های مخالف صدام بودند که درهرسلولی از 1نفرتا4نفر بودندوما هم در هرسلولی 2الی 3نفربودیم.

آری من اعتصاب غذا نمودم آن شب غذا آوردن ومن آن را اززیر دربرنداشتم پس از مدتی یکی ازنگهبانان بنام احسان آمدوگفت:عبدوس غذابخور(به عربی: اکمل) من جوابی ندادم دوباره خیلی مهربانتر به هموطنان هم سلولی ام گفت بگوییدغذا بخورد آنها هم حرفی نزدند.آمد توی سلول حرفش راتکرار کرد گفتم:رییس باید بیاید.چون می خواهم با او حرف بزنم.پس از شنیدن این جمله ازمن ازسلول بیرون رفت ودرب را قفل کرد.صبح روز بعد ناهاروشام این مسئله تکرار شد.آخرشب بود که یک پیرمردی که ظاهراسرپرست این بندوشاید هم چندبنددیگربود با نگهبان احسان آمد ازمن خواهش کردکه غذابخورم.گفتم خیربایدمدیرشما راببینم.طبق خبرهاواطلاعات رسیده مدیریارییس این زندان بزرگ ابوغریب شخصی بود خیلی خشن که میگفتند سرهنگ می باشد.

روزسوم اعتصاب بعدازناهارچهره جدیدوکامله ای همراه با احمدکه به من فحش داده بودواحسان پشت درب سلول ماظاهرشدندبعداز لحظاتی سکوت که داخل سلول راتماشا می کردند.احسان رفت وشخص دیگری را همراه خودآورد.این شخص یک زندانی مخالف صدام بود که درهمین بند ما اما درسلول دیگری بود که دکترومسلط به زبان انگلیسی بود.وی رابرای ترجمه آورده بودند.این چهره جدید صحبت میکردودکترترجمه میکرد.مختصری از صحبتهای ردوبدل شده بین ما چنین بود:

 

عراقی:پسرم چرا غذا نمی خوری؟

 

من:نگهبان شما به من دشنام داده است.

 

عراقی:چه گفته است؟

 

من:حرف(فحش) نگهبان رابرایش تکرارکردم.

 

عراقی:این چه ربطی به غذانخوردن دارد خودت راازبین میبری؟

 

گفتم:من آمدم جنگیدم برای هدفهای مردم عزیز ایران وایران برایم مردن ومرگ مفهومی ندارد آرزوی من این است درراه هدفهای خودم ومرم ایران بمیرم.

 

عراقی:بالاخره چکار میکنی؟

 

من میخواهم به شما بگویم که به نگهبانتان که به من فحش داده بگوئید من بایددر جبهه شهید میشدم حالا که این سعادت نصیبم نشده است ترجیح میدهم در همین زندان مراتیرباران کنید تااینکه توهینی ازشما یاسایرعراقی ها بشنوم.....

رنگ عراقی زرد شدوشدیدا دستپاچه شدکه من اینقدر با جدیت حرف می زنم.درتمام این مدت من داخل سلول بودم ودونفرهموطن من پشت سرم ایستاده وشاهدبودندوعراقی ها هم بیرون بودند........

عراقی:شما عصبانی هستیدوحق هم دارید من ازشما خواهش می کنم که غذایتان را صرف کنیدوقول میدهم که اینگونه برخوردهاتکرارنخواهدشد.

من هم گفتم باید حتما مدیررا ببینم

عراقی:من ازطرف این نگهبان ازشما معذرت میخواهم

گفتم:خیر این من را راضی نمی کند.غذا نمی خورم تا بمیرم.دیگرزندگی برایم مفهومی ندارد این را هم بدانید ازاین نگهبال پستــــــــــتر وبدتردردنیا وجودندارد

عراقی:شما حق دارید به خاطر من این نگهبان را ببخشید

گفتم گذشته از اینها مرابا کابل زده است این را چه میگوئید؟

عراقی:میدانم مطمعن باشید ایشان راتنبیه هم میکنیم

گفتم:شما دیاینجا چه شغل و منصبی دارید؟

عراقی:من رئیس قسمتی اززندان هستم..........

دکتر هم به زبان انگلیسی که بت من حرفهای عراقی را تکرارمی کرد مسئول زندان بودن این عراقی را را درلابلای صحبتهایش تصدیق می کرد.من هم با توجه به موقعیت سایر هموطنان و التماس وعذر خواهی این مسئول عراقی از اعتصاب دست کشیدم.

این کارباعث شد که برای چندین ماه که عده ای ازمااسراکه در این بند اززندان ابوغریب  بودیم از شنیدن حرفهای رکیک وتوهین ها راحت شویم اما سختگیری ها واذیت های بی مورد فراوان بود.

 

                          با تقدیم احترام:  یدالله عبدوس

سرهنگ خلبان  شهید علاالدین فراز نفر اول ایستاده از راست   پایگاه هوایی ویلیامز ١٣۵٣

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸
تگ های این مطلب :خلبان آزاده