- = پروازي ديگر = -

اولین وبلاگ تخصصی خلبانان نیروی هوایی - خاطرات - زندگی نامه - عکس - خلبانان شهید و مفقود الاثر - خلبانان قهرمان جنگ - تاریخ آغاز فعالیت : 6 دی 1383

خاطرات سرلشکر خلبان علیرضا یاسینی قسمت دوم

خاطرات سرلشکر خلبان علیرضا یاسینی قسمت دوم

 

سال 1365 بود و برق کنارک دچار نوسان شده بود. به همین دلیل «چیلر» بیمارستان پایگاه هوایی سوخت. از بیمارستان با دفتر شهید یاسینی تماس گرفتند، جریان را به ایشان اطلاع دادند و گفتند که اگر تا 24 ساعت دیگر خنک‌کننده به کار نیفتد، مقدار زیادی دارو از بین می‌روند. یاسینی بلافاصله دستور تهیه یک دستگاه چیلر را داد و تأکید کرد تا تهیه چیلر چند کولر گازی برای بیمارستان بیاوریم. نزدیک غروب ما که نه موفق به تهیه چیلر شده و نه کولر گازی بیکار پیدا کرده بودیم، با شهید یاسینی تماس گرفتیم و نتیجه را اطلاع دادیم. ساعتی بعد ایشان مرا خبر کردند و گفتند: «چند تا از نیروهای تأسیسات را به منزل ما بیاورند، چند کولر گازی پیدا کرده‌ام.» و ما خوشحال به آنجا رفتیم اما آنجا دیدیم که جناب سرهنگ، در آن گرمای خرماپزان، کولرهای خانه خودشان را باز کرده، برای رساندن به بیمارستان آماده نموده بودند. ایشان در پاسخ به اعتراض ما گفتند: «این درست نیست که من زیر کولر استراحت کنم در حالی که باد سرد آن می‌تواند داروهای ضروری بیمارستان را از خطر خراب شدن نجات دهد. حقیقتاً که خنکی این کولر از حرارت آتش جهنم سوزانتر است.»

زمستان بود و هوا سرد، صبح زود از منزل بیرون آمدم و عازم محل کار شدم . هوا چنان سرد بود که اگر لباس گرم نمی پوشیدی ، سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد . از دور دیدم دو نفر کنار هم ایستاده اند و یکی با اصرار زیاد « اورکت » خود را برای مصون ماندن دیگری از سرما به او می دهد .
رفته رفته فاصله ام با آ«ها کمتر می شد . وقتی نزدیک آنها رسیدم ، دیدم ، یکی از آن دو جناب سرهنگ یاسینی فرمانده پایگاه و دیرگی ازدرجه داران جدید الاستخدام است . آن درجه دار در حالی که اورکت فرمانده را پوشیده بود ، از حالش معلوم بود که از درون منقلب شده و این رفتار شهید یاسینی در او انقلابی به پا کرده است . نزدیکتر شدم و حس کنجکاوی وادارم کرد تا جلو روم و از آن پرسنل ماجرا را جویا شوم . پس از سلام ، پرسیدم :
- چرا جناب سرهنگ اورکتش را به تو داد؟!
جواب داد :
- وقتی مرا دید که در این هوای سرد بدون اورکت عازم محل کارم هستم ، از من پرسید : « چرا اورکت نمی پوشی ؟» گفتم « ندارم ، یعنی هنوز سهمیه به من نداده اند که بپوشم » او بلافاصله اورکتش را از تن بیرون آورد و به من داد و گفت :« بگیر بپوش ! من بعدا می گیرم !

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
تگ های این مطلب :خاطرات خلبانان و تگ های این مطلب :خلبان شهید و تگ های این مطلب :قهرمانان نیروی هوایی