- = پروازي ديگر = -

اولین وبلاگ تخصصی خلبانان نیروی هوایی - خاطرات - زندگی نامه - عکس - خلبانان شهید و مفقود الاثر - خلبانان قهرمان جنگ - تاریخ آغاز فعالیت : 6 دی 1383

 

 

در ميان پرده خون عشق را گلزار هاست                         

                      عاشقان را با جمال عشق بي چون كارها ست

عقل گويد شش جهت حد است و بيرون راه نيست                         

                       عشق گويد راه هست و رفته ام من بارها

 

 

به عنوان جوابيه....

 

 

سلام همرهان....همانطور كه در قسمت پيامها مي توانيد مشاهده كنيد . دوست بزرگواري  مطالبي مطرح نمودند كه بر خود واجب مي بينم كه در مورد آنها توضيحات شفاف و كاملي عرضه بدارم و اميدوارم كه اين دوست عزيز و ديگر بزرگواران با پاره اي از مسائل آشنا شوند و به مقوله پرواز شكاري  و جنگ با ديدگاه بهتري نگاه كنند ...                                                         

 

نخست خوشحالم از اينكه مي بينم هنوز خاطرات جنگ و مردان جنگاور ايران زمين براي ديگران اهميت دارد. سپس بايد گفته شود كه اين خاطرات من نيست و فقط آنها را باز گو كرده ام. بعد به اين نكته اشاره مي كنم كه ايشان قسمت اول خاطره را خوب مطالعه نكرده اند  چون در آن قسمت بيان شده بود كه جناب ياسيني با ديدن اتومبيل هاي شخصي روي پل از زدن پل منصرف مي شوند و ديگر همكاران نيز چنين كاري را انجام دادند و ماشين هاي غير نظامي را نزدند پس اينجا مشخص مي شود كه هدف كشتار مردم بي دفاع غير نظامي و آدم كشي نبوده است كه به خاطر آن عذاب وجدان گرفت و شب خوابهاي وحشتناك ديد و فكر نمي كنم در هيچ آيين و مرامي كشتار مردم بي دفاع يا اصلا قتل كار پسنديده اي باشد اما حالا كه اين امر به اشتباه بر شما مشتبه شده و مي خواهيد به عنوان يك روانشناس كار كارشناسي انجام دهيد لازم مي دانم كه مطالبي را متذكر شوم تا متوجه شويد آدم كشي خلبانان لذت بخش نيست.                                                       

دوست عزيز فرموديد كه اهل كشور كويت هستيد و فكر مي كنم به سني باشيد كه جنگ عراق و كويت را در خاطر داشته باشيد و حتما باز به خاطر داريد كه كويت دو ساعت بيشتر نتوانست مقاومت كند و اين در حالي بود كه مردم و نظاميان خرمشهر با  كمترين سلاح سنگيني 45 روز مقاومت كردند .اين مثال را آوردم تا بداني جنگ شوخي بردار نيست و در جنگ حلوا تقسيم نمي كنند يا به قولي سيزده بر و پيك نيك نيست . زماني كه خلبانان عراقي مردم بي دفاع آبادان و خرمشهر را كه با پاي پياده به سمت اهواز و ماهشهر مي رفتند را به رگبار مي بستند, زماني كه همان خلبانان به هواپيماي مسافربري هما در فرودگاه شيراز حمله كردند آيا اصولا خواب وحشتناكي وجود داشت ؟ زماني كه خلبانان عراقي در همان روزهاي آغازين جنگ به مناطق مسكوني ايران حمله مي كردند قلبي آزار نمي ديد؟ به قول خود عراقي ها جنگ آنها مقررات خاص خودشان را داشت مقرراتي كه به آنها  اجازه مي داد كه به كودكان و زنان بي دفاع حمله كنند , به آنها اجازه مي داد كه به روي خلباني كه با چتر پايين مي آيد و تا لحظاتي ديگر در چنگال آنها اسير خواهد شد آتش بگشايند و در هوا تكه تكه اش بكنند آنها مي توانستند كه خلبان اسيري را كه بر اساس قوانين بين الملي بايد تا پايان جنگ نگهداري شوند را به درخت ببندند و پاي ديگرش را به جيپ نظامي و......  بازم بگويم .... اما مطمئن باش بچه هاي ما چنين كاري را نكردند. در ادامه ثوجه شما را به ذكر سه خاطره جلب مي كنم كه اميدوارم در روشن شدم بحث كمك كند:     

 

 چندي پيش با يكي از تكاور هاي نيروي دريايي ارتش هم صحبت شده بودم  و خاطرات جنگ را مرور مي كرديم .ايشان در زمان اوايل جنگ در خرمشهر بودند و از نزديك شاهد درگيري ها بودند . صحبت در باره يكي از استاد تكاورها شد كه در خرمشهر شهيد شدند . ناوبان تكاور شهيد محمد مرادي كه از قديمي هاي نيروي دريايي بودند و خيلي از كلاه سبزهاي كنوني شاگرد اين استاد هستند. ايشان از تكاورهايي بودند كه دوره تكاوري را در انگليس گذرانده بودند .پس ايشان يكي از حرفه اي ها بودند كه در مهارت و ثخصص ايشان هيچ شكي نيست.  ايشان در دوره آموزش به شاگردانشان مي گفتند كه " پس از شليك هر گلوله توپ محل قبضه بايد عوض شود چون دشمن دقيقا همان مكان را مي زند. بايد به سمت چپ يا راست حركت كرد . " اما در زمان جنگ در خرمشهر ناوبان مرادي گلوله هاي توپ 106 را ( يك نوع توپ نظامي )  بدون تغيير محل شليك مي كرد ! آن دوست تكاور ما گفت به شهيد مرادي گفتيم : استاد شما كه در دوره آموزشي چيز ديگري مي گفتيد ؟! شهيد مرادي در جواب گفت كه : مگه نمي بيني گلوله بارونه ؟ مگه نمي بيني اين نا مردا با ناموس ما چه مي كنن ؟ مگه نمي بيني از روي سر و بدن بچه هاي ما با تانك رد ميشن ؟ پس شرايط جنگ يك شرايط عادي نيست ...                                            

 

خاطره دوم مربوط به سرهنگ خلبان شهيد حسين خلعتبري  است كه خودش مي گفت : اوايل جنگ من در پايگاه هوايي دزفول بودم يك روز بعد از بمباران شهر توسط هواپيما هاي  عراقي يك زن لر جنازه سوخته دخترش را جلوي من پرت كرد و گفت بي غيريت تو خلبان مايي و اجازه مي دي اون نا مردا اين بلا ها رو سر ما بيارن ؟! من گريه كردم و گفتم تو اولين پروازم به اولين شهري كه رسيدم با خاك يكسانش مي كنم . در اولين پرواز به عراق به شهر صفين كه رسيدم خواستم تصميم رو عملي كنم كه در ورودي شهر يك مدرسه بود .ناگهان چهره آن دختر و مادرش جلوي چشمانم آمد و گفتم اگر من چنين كاري بكنم چه فرقي با آن خلبان عراقي دارم؟؟؟ بعد از آن كه كلي بد و بيراه نثار دشمن كردم به سراغ اهداف نظامي رفتم...                                         

خاطره آخر مربوط به يكي ديگر از خلبانان پاك باخته ايران است كه ايشان هم به جرگه شهدا پيوستند سرهنگ جانباز خلبان محمد رضا جا نفشان  مي گفت : در يكي از پرواز ها به  شهرهاي عراق كه ساختمانهاي بلندي داشت در بالكن يكي از ساختمانها كودكي ايستاده  بود ,مادرش با شنيدن صداي هواپيماها به سرعت دويد و كودكش را در آغوش كشيد . اين صحنه تاثير بسياري بر من گذاشت.                                                                                                             

 

آري دوست عزيز ...  جنگ , جنگ است و در آن حلوا تقسيم نمي كنند . كشتن و كشته شدن دارد. خلبانان هم انسان هستند و به تبع آن دل دارند. همچنين احساس و عواطف اما وقتي مسئله ناموس و شرف يك ملت در ميان باشد ديگر جايي براي احساسات وجود نخواهد داشت . منطق حكم مي كند كه اگر نكشي كشته مي شوي .اين يكي از اصول جنگ است. از طرف ديگر وظيفه نظامي حكم مي كند كه براي حفظ جان و مال و ناموس مملكت از جان خويش گذشت چه رسد به جان ديگران  همچنين ياد آوري مي كنم كه بهترين دفاع حمله است....                                                     نمي دانم پاسخ پرسشهايت را گرفتي يا خير ولي در هر صورت خيلي از مسائل هستند كه براي دركشان بايد در موقعيت آنها قرار گرفت و با گوشت و پوست و استخوان آنها را لمس نمود و به قول معروف :                                                                                                        

زليخا گفتن و يوسف شنيدن     شنيدن كي بود مانند ديدن

 

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٩