- = پروازي ديگر = -

اولین وبلاگ تخصصی خلبانان نیروی هوایی - خاطرات - زندگی نامه - عکس - خلبانان شهید و مفقود الاثر - خلبانان قهرمان جنگ - تاریخ آغاز فعالیت : 6 دی 1383

خاطرات سرتیپ خلبان روح الدین ابوطالبی

خاطرات سرتیپ خلبان روح الدین ابوطالبی از دوست و همرزم خود سرتیپ خلبان شهید علی رضا یاسینی

 

چند سالی را از نظر خدمتی با ا و فاصله داشتم ، دورادور از حال ایشان با خبر می شدم و با هم در تماس بودیم تا اینکه در سال

1366 ، در پایگاه بوشهر همکار شدیم . ایشان فرمانده پایگاه بودند و من نیز به عنوان معاون عملیات پایگاه خدمت می کردم .
هر چند مسئولیتهای مختلف مدیریتی را تا قبل از آن تاریخ عهده دار بودم ، ولی آنچه به عنوان خصوصیت های فردی در بحث مدیریت یاد گرفتم ، از زمانی بود که با ایشان کار می کردم
.
قبل از اینکه فرمانده پایگاه بوشهر شود ، فرماندهی دو پایگاه همدان و چابهار را تجربه کرده بود و با کوله باری از تجربه عهده دار فرماندهی پایگاه بوشهر شده بود . علاوه بر رابطه دوستی که بین ما حاکم بود ، به سبب مسئولیتی که داشتم درطول مدت شبانه روز که بیش از 14 ، 15 ساعت کار و تلاش خستگی ناپذیر می کرد ، دست کم 6 ساعت آن را با هم بودیم
.


شهید یاسینی فرماندهی مجرب، پخته و کاردان بود . نسبت به کارهایی که انجام می داد ، معتقد و متعهد بود. در تصمیم گیری هایش هیچ گاه استیصال وجود نداشت . به ندرت تشتت فکری و تردید در تصمیم گیری هایش مشاهده می شد . به آنچه می گفت و انجام می داد ، ایمان راسخ داشت . در سیستم مدیریتی ایشان ، طیف بسیار گسترده ای از نیروهای انسانی ، مسئولان و مئوسین مختلف وجود داشت که هر یک را به طریقی جذب کرده بود . به همین سبب ، اطلاعات بسیار وسیعی راجع به زیر مجموعه خودش داشت که نشان از همین ارتباط صحیح با افراد بود
.
آنقدر جاذبه داشت که نیروهای تحت امر وی ، چون کانونی از محبت و عاطفه به او احساس نیاز می کردند و این مسئله در زمینه مدیریت از نکات مهم و موثر است و از ویژگی های یک مدیر موفق است که بتواند طوری عمل کند تا کانون توجه و علاقه بوده و بیشترین ارتباط فکری و عاطفی دورن سیستم مدیریتی به او ختم شود
.
یکی از افکار و باورهای مدیریتی اش این بود که بایستی به پرسنل و روحیه آنها و نیازهای درونی شان ولو در مسائل و مشکلات شخصی رسیدگی و آنها را هدایت و کمک کرد
.
شهید یاسینی ، فردی جدی در کار بود و تا حدودی در انجام کارها و مسئولیتها سختگیر. دارای جاذبه و دافعه بود .

 

هم پرسنل را جذب می کرد و هم برای اینکه نزدیکی های بی مورد باعث لوث شدن کارها نشود ، هوشیارانه رعایت می کرد و همواره توازنی در ارتباطات نگه می داشت تا کسی را خیلی نزدیک و یا خیلی دور نگه نداشته باشد .

 اعتقاد داشت که چنانچه پرسنل از نظر جسمی و روحی تقویت شوند و محیط مناسبی برای ورزش و تفریحات سالم داشته باشند ، در بالا بردن روحیه خدمتی آنان می تواند موثر باشد

. از این رو یکی از کارهای ماندنی ایشان در پایگاه بوشهر این است که با دست خالی ، با قول مساعدی که از تیمسار ستاری گرفته بود ، یک مجموعه ورزشی بسیار گسترده ای را در پایگاه بوشهر بنا نهاد که در منطقه محرومی همانند بوشهر زبانزد شد . ساخت این مجموعه که توفیق همکاری باآن شهید عزیز را داشتم ، کمتر از 5 ماه طول کشید و مجموعه ای است که در ان امکانات ورزشی در اغلب رشته ها موجود است .

 

شهید یاسینی انسانی رئوف بود 

. ظاهر و باطنش یکی بود و هیچ وقت در کارش تظاهر جایگاهی نداشت . جایی که احساس می کرد ممکن است حرکتش ذره ای رنگ تظاهر به خود بگیرد ، ترجیح می داد آن حرکت را انجام ندهد

دروغ و خلاف از زبانش هرگز شنیده نمی شد.

 از این رو پرسنل تحت فرماندهی اش با اطمینان قلبی به گفته هایش مطمئن بودند ، زیرا هر حرفی که می زد ، به آن عمل می کرد.

 هر گاه مشکلی برای فردی به وجود می آمد و او از آن مطلع بود ، ظاهرش را نگه می داشت ، ولی به جد در رف مشکل آن فرد می کوشید تا اینکه آن را رفع می کرد .

  کارهایی را که انجام می داد ، خیلی دوست نداشت به نمایش گذارده شود و همواره سعی می کرد تا به صورت عادی جلوه کند .

 انسانی بسیار خاکی و خودمانی ، اما دارای جاذبه و دافعه به نسبت معین بود  به مولای متقیان ، حضرت علی (ع) خیلی ارادت داشت و همواره سعی می کرد رهرو آن امام بزرگوار باشد . به همین سبب ، در بین مجموعه های ورزشی به زورخانه ، که در آن یاد و نا م حضرت علی (ع) زیاد برده می شد علاقه شدیدی داشت و هر گاه فرصت می کرد در آنجا حضور می یافت .  به زندگی فردی و خانواده اش بسیار علاقه مند بود  

 

. از نظر عاطفی ارتباط خوبی با خانواده اش داشت و روی هم رفته از یک زندگی منسجم و قابل تقدیری برخوردار بود.  به راهی که می رفت معتقد بود و ارتقاط وی با خالق باریتعالی بسیار قوی بود . ماموریت های مختلف را به همین دلیل براحتی انجام می داد و هرگز مایوس نبود و در بدترین شرایط که دیگران از کوره در می روند خونسرد بود و خود را و سرنوشت خویش را در دست خداوند و خواستهای الهی می دانست و به هیچ وجه با آن مبارزه نمی کرد و تسلیم محض بود .

خنده های وی در این گونه شرایط به دیگران احساس آرامش می داد 

. از خصوصیات وی این بود که هر گاهبه او بدی می شد ، با خوبی آن هم بیش از حد معمول پاسخ می داد و در این راه سعی وافر داشت و عکس العمل های او نسبت به این گونه مسائل عبرت آمیز بود و حتی در پی آن نبود که عکس العمل خود را مطرح نموده و یا پاسخ آن را دریافت کند . به امید خشنودی و اجر الهی نیکی می کرد

  زمانی که در بوشهر با ایشان همکار شدم ، بخش اعظم پروازهای جنگی اش را انجام داده بود . هر چند اوصاف او را از زبان دوستان شنیده بودم و به عشق و علاقه وصف ناپذیرش نسبت به پرواز آشنا بودم ، ولی در مدتی که تا پایان جنگ باقی مانده بود ، خود دیدم که چگونه عاشقانه پروازهای جنگی را انجام می داد

خلبانی شجاع و نترس بود که از هیچ ماموریتی ، هراس به دل راه نمی داد . هنگام عملیات چنان خونسرد بود که گویی پروازی معمولی انجام می دهد . به همین دلیل در دوستان این باور به وجود آمده بود که هیچ گاه یاسینی مورد هدف قرار نخواهد گرفت . هر چند پروازهای زیادی انجام داده بود ، اما هرگز نشد که از زبان خودش در باره ماموریتهایش سخنی بشنوم و یا اینکه از تعداد و چگونگی ماموریتهایش صحبت کند .

اواخر جنگ بود که به عنوان معاون عملیات پایگاه بوشهر، برنامه ریزی کرده بودم تا پروازهایی را در منطقه فاو انجام بدهیم

 

. عراق برای بازپس گیری فاو دست به عملیات گسترده ای زده بود . هدف از این پروازها زدن عقبه دشمن و نیروهای کمکی آنان بود تا بلکه بتوانیم در پناه بمبارانهای مکرر، نیروهای خودی را سالم برگردانیم تا اسیر نشوند .  یکی از خلبانان را در برنامه پروازی قرار دادم و پس از آن به ترتیب خلبانان بعدی را تعیین کرده بودم . حدود 10 دقیقه مانده به شروع نخستین پرواز ، شهید یاسینی که در آن موقع فرمانده پایگاه بود ، در حالی که خود را به چتر و کلاه مجهز کرده بود وارد « آلرت » شد . رو به من کرد و گفت :

کی نوبت ماست ؟

گفتم

برای پرواز شما برنامه ریزی نشده مگر اینکه دستور بفرمایید

!در حالی که می خندید ،گفت :

بریم استارت بزنیم هواپیما را ببینیم بلدیم یا یادمان رفته

اصرار ما برای جلوگیری از پرواز ایشان موثر نیفتاد و به طرف نخستین هواپیما که آماده برای پرواز بود ، رفت و در چشم به هم زدنی درون کابین قرار گرفت 

. این عمل وی باعث روحیه گرفتن سایر دوستان پروازی شد . به گونه ای که برای رفتن به ماموریت از هم سبقت می گرفتند  در آن روز، هر ده دقیقه یک بار تعدادی از هواپیماها را روانه منطقه می کردیم  . شهید یاسینی در آن روز دو بار ماموریت جنگی انجام داد .
.
:

 

روان درگذشتگان راه میهن شاد باد .

 


 

 

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤
تگ های این مطلب :قهرمانان نیروی هوایی و تگ های این مطلب :خلبانان نیروی هوایی و تگ های این مطلب :خلبانان شهید و تگ های این مطلب :خاطرات خلبانان


خاطرات سرلشکر خلبان علیرضا یاسینی قسمت دوم

خاطرات سرلشکر خلبان علیرضا یاسینی قسمت دوم

 

سال 1365 بود و برق کنارک دچار نوسان شده بود. به همین دلیل «چیلر» بیمارستان پایگاه هوایی سوخت. از بیمارستان با دفتر شهید یاسینی تماس گرفتند، جریان را به ایشان اطلاع دادند و گفتند که اگر تا 24 ساعت دیگر خنک‌کننده به کار نیفتد، مقدار زیادی دارو از بین می‌روند. یاسینی بلافاصله دستور تهیه یک دستگاه چیلر را داد و تأکید کرد تا تهیه چیلر چند کولر گازی برای بیمارستان بیاوریم. نزدیک غروب ما که نه موفق به تهیه چیلر شده و نه کولر گازی بیکار پیدا کرده بودیم، با شهید یاسینی تماس گرفتیم و نتیجه را اطلاع دادیم. ساعتی بعد ایشان مرا خبر کردند و گفتند: «چند تا از نیروهای تأسیسات را به منزل ما بیاورند، چند کولر گازی پیدا کرده‌ام.» و ما خوشحال به آنجا رفتیم اما آنجا دیدیم که جناب سرهنگ، در آن گرمای خرماپزان، کولرهای خانه خودشان را باز کرده، برای رساندن به بیمارستان آماده نموده بودند. ایشان در پاسخ به اعتراض ما گفتند: «این درست نیست که من زیر کولر استراحت کنم در حالی که باد سرد آن می‌تواند داروهای ضروری بیمارستان را از خطر خراب شدن نجات دهد. حقیقتاً که خنکی این کولر از حرارت آتش جهنم سوزانتر است.»

زمستان بود و هوا سرد، صبح زود از منزل بیرون آمدم و عازم محل کار شدم . هوا چنان سرد بود که اگر لباس گرم نمی پوشیدی ، سرما تا مغز استخوان نفوذ می کرد . از دور دیدم دو نفر کنار هم ایستاده اند و یکی با اصرار زیاد « اورکت » خود را برای مصون ماندن دیگری از سرما به او می دهد .
رفته رفته فاصله ام با آ«ها کمتر می شد . وقتی نزدیک آنها رسیدم ، دیدم ، یکی از آن دو جناب سرهنگ یاسینی فرمانده پایگاه و دیرگی ازدرجه داران جدید الاستخدام است . آن درجه دار در حالی که اورکت فرمانده را پوشیده بود ، از حالش معلوم بود که از درون منقلب شده و این رفتار شهید یاسینی در او انقلابی به پا کرده است . نزدیکتر شدم و حس کنجکاوی وادارم کرد تا جلو روم و از آن پرسنل ماجرا را جویا شوم . پس از سلام ، پرسیدم :
- چرا جناب سرهنگ اورکتش را به تو داد؟!
جواب داد :
- وقتی مرا دید که در این هوای سرد بدون اورکت عازم محل کارم هستم ، از من پرسید : « چرا اورکت نمی پوشی ؟» گفتم « ندارم ، یعنی هنوز سهمیه به من نداده اند که بپوشم » او بلافاصله اورکتش را از تن بیرون آورد و به من داد و گفت :« بگیر بپوش ! من بعدا می گیرم !

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٦:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٦
تگ های این مطلب :خاطرات خلبانان و تگ های این مطلب :خلبان شهید و تگ های این مطلب :قهرمانان نیروی هوایی


خاطرات سرلشکر خلبان شهید علی رضا یاسینی

به مناسبت روز ١۵ دی که سالگرد شهادت سرلشکر خلبان علی رضا یاسینی و دیگر هم پروازان ایشان می باشد گوشه از مصاحبه ایشان که به همراه خاطرات پروازی این خلبان شهید می باشد را برایتان به یادگار می گذارم .

 امیدوارم که شرافت سربازی خود را در حفظ رعایت ذکر نام منبع به یاد داشته باشیم و بدانیم که این مطالب با چه زحمت فراوانی گرد آوری شده اند... 

 

با عرض سلام ضمن معرفی خودتان بفرمایید بهترین خاطره شیرین شما از بدو ورود به ارتش چه بوده است ؟

■. بنده سرتیپ دوم خلبان علیرضا یاسینی هستم . خُب ، مسلما ما وقتی که وارد ارتش شدیم ، جوان بودیم . از دبیرستان تازه فارغ التحصیل شدم و آمدم به نیروی هوایی پیوستم ، تا آن موقع پرواز هم نکرده بودم ، ولی علاقه داشتم به شغل خلبانی ، بهترین خاطره ام آن روزی پود که فارغ التحصیل رشته خلبانی شدم و به هدف خودم رسیدم .

 

تیمسار! تاکنون چند ماموریت داخل خاک عراق داشته اید و در اولین پرواز جنگی خود چه احساسی داشتید؟
■ من نزدیک به نود ماموریت جنگی روی خاک عراق دارم و در اولین ماموریت ، چون ما جنگ نکرده بودیم و ندیده بودیم تا آن زمان جنگ را بیشتر در کتابها ، آموزشها و فیلمهایی که به ما نمایش می دادند ، دیده بودیم . ولی در عمل دیدیم آن مسائلی را که در کتابها می گفتند و در فیلمها به ما نشان می دادند عملا نمی شد پیاده کرد و ما از همان روزهای اول جنگ روشهای جدیدی را نسبت به منطقه اتخاذ و پیاده کردیم . من یادم هست اولین ماموریتم را که رفتم ، برابر کتاب با سرعت کم با ارتفاع بالا پرواز کردم . وقتی روی سر دشمن رسیدم ، دیدم خیلی راحت دشمن می تواند ما را بزند و شروع کرد به تیراندازی ، حالا خواست خدا بود اتفاقی برای ما نیفتاد . سر عتمان کم بود ، ارتفاعمان بالا بود و هیچ گونه تجربه ای نداشتیم . از آن موقع به بعد ، نت ( از پرواز دوم ) تمام آن اتفاقاتی که افتاده بود مد نظر داشتم و سعی میکردم در پروازهای بعدی دیگر آن مسائل تکرار نشود . ما آمدیم و یک مقدار از آنها را برای خلبانهای دیگر هم گفتیم – که به این صورت نمی شود پرواز کرد – بهتر است ما از تاکتیک هایی که از بُرد دشمن خارج باشیم با سرعت بیشتر و ارتفاع پایین تر استفاده بکنیم تا از ضد هوایی و موشکهای دشمن در امان باشیم که این کار را کردیم .

تیمسار! با توجه به اینکه ماموریتهای برون مرزی جناب عالی بیش از دیگران بوده است ، لطفا بفرمایید پروازهای شما کلا چگونه بوده است ؟

■ وقتی جنگ شروع شد ، در پایگاهی که ما بودیم ، تدادمان کم بود ، به این علت من فکر می کنم ، بنی صدر در جریان این مسایل بود که جنگی احتمالا اتفاق میافتد . لذا تمام آمادگیها را لغو کردند ، مرخصی ها را آزاد کردند و مهمات را از زیر هواپیما پیاده کردند ، تعداد زیادی از خلبانان را به عنوان کلاس آموزشی به تهران فرستادند و تعداد انگشت شماری ، بیشتر نبودیم که جنگ شروع شد . در این پایگاه ، تا زمانی که خلبانهایی که به کلاس رفته بودند – و ناراحت و دلخور هم بودند که چرا در این وضعیت به کلاس رفته اند – برگشتند ، ما مجبور بودیم که زیاد پرواز بکنیم و در حقیقت کار آن تعدادی هم که نبودند ما انجام بدهیم . روی این اصل ماموریتهای برون مرزی مان بیشتر از دیگران بود .

جناب یاسینی ! لطفا چند خاطره از ماموریتهای برون مرزی که برای انهدام هدفهایی اعزام می شدید بیان بفرمایید؟

■ چه سوالهای سختی می پرسید شما؟ تمام پروازها در حقیقت برای ما خاطره است . ماموریتهایی که من رفتم هر کدامش را که بگویم ، می شود گفت یک خاطره است ، ولی خُب ، چطوری بیان کنم ، چطوری تفکیک کنم ، شما ما را غافلگیر کردید با این سوال . بله ، من خودم شخصا ماموریتهای برون مرزی را بیشتر راغب بودم انجام بدهم چون در عمق بود و هدفهای نظامی و اقتصادی را در بر می گرفت . یا دمهست یک ماموریتی رفتیم به پایگا ام القصر برای انهدام ناوچه ها که در پایگاه مستقر بودند . از چهار فروندی که شروع کردیم به حمله و بمباران ، من شماره سه دسته بودم و می دیدم که دو فروند جلویی بمبهایشان به زمین می خورد ، به هدف می خورد و هدفها شعله ور می شدند . من هم وقتی رسیدم به هدف ، تمام بمبهایم را زدم و شروع کردم با مسلسل زدن . بعد از اینکه بمبها را زدم ، شماره 4 گفت : چنان این مسلسل را شما می زدید که ما گفتیم خودش هم با فشنگهاش داره به هدف می خورد . چون واقعا می دیدم که این ناوچه ها دارند به آتش کشیده میشوند و تاسیساتشان منهدم می شود ، من اصلا موقعیت خودم را در هواپیما نمی دانستم ، ارتفاعم را دیگر حس نمی کردم ، طوری که دوستان گفتند :«ما برای یک لحظه چشمانمان را بستیم و فکر کردیم که شما هم رفتید و خوردید به این ناوچه ها » این خاطره ای بود که از یکی از ماموریتهایم دارم .

 

□ تیمسار! اگر در این ماموریتها که به شما محول می شد از امدادهای غیبی برخوردار بودید بیان بفرمایید؟

 

■ امدادهای غیبی را من زیاد شاهدش بودم . در ماموریتها با پدافند شدیدی که عراق داشت و همه به این مسئله اعتراف دارند که واقعا پدافند هوایی اش قوی هست ( از نظر ضد هوایی و موشکهای متحرک و انواع و اقسام موشکهایی که ابر قدرتها در اختیارش گذاشتند) در یکی دو ماهه اول جنگ ، من خودم شخصا با انجام ماموریتهای زیاد ، حتی یک گلوله هم به هواپیمایم اصابت نکرد ، خوشبختانه با الطافی که واقعا خداوند داشته ، - حالا ممکن است ما را زیاد دوست داشت – هیچ گونه برخوردی با ضد هوایی نداشتیم . دو ماهه اول جنگ بخصوص با آن شدتی که جنگ داشت ، این بزرگترین امداد غیبی بود و امدادهای بعدی هم این است که این همه پرواز کردیم و سالم هستیم . به هر حال این نشانه این است که واقعا دستی بالاتر از دست بشر نگه دارنده ما بوده . مسایل دیگر را در پروازها دیدم .
در دو ماموریت ، امداد غیبی را شاهد بوده ام . ماموریتی برای من پیش آمد ، انهدام ناوچه ها در خلیج فارس که یک ناوچه را من باید می زدم . ما رفتیم به هدف رسیدیم ، سعی کردیم که ناوچه را منهدم بکنیم ، ولی هر کاری که کردیم موشکها رها نشد . با مسلسل خواستیم بزنیم ، مسلسل هم تیراندازی نکرد ، بعد که آمدیم پایین ، گفتند:« خوب شد که نزدی ، آن ناوچه خودی بود .» گفتم : « وای اگر ناوچه خودی را ما می زدیم چی می شد » بعدها که بررسی کردیم ، یک کلیدی ما داریم ، که نوع مهمات را انتخاب می کنیم . کلید را من آن روز اصلا توی هواپیما ندیدم ، بعد که آمدم ، به متخصان مربوطه گفتم : این هواپیما اشکال دارده! آنها گفتند : « شما فلان کلید را زدی ؟» گفتم : « نه من فراموش کردم .» همین فراموش کردن من باعث شد که یک ناوچه خودمان واقعا نجات پیدا بکند و ما این ناوچه نزنیم . این امداد غیبی بود که به هر حال من شاهدش بودم
.
یک مسئله دیگر هم که برایم پیش آمد ، در جنگ یک سری خلبان کم تجربه را در واحدهای جنگی می بردیم ، هم آموزش میدادیم و هم پروازهای جنگی را انجام می دادیم
.
برای رها شدن موشک دو حالت داریم ، که یکی از آن حالتها باید قفل بکنند بعد خلبان دکمه را بزند تا موشک رها بشود . من یکی از خلبانهایی را که پرواز اولش بود ، داشتم با خودم می بردم ، ناوچه های دشمن را در خلیج فارس بزنیم . به او گفتم : ما قبل از اینکه به ناوچه ها برسیم در طول مسیرمان روی کشتی هایی که تجاری یا نفت کش هستند و در اطراف جزیره پارک شده اند ، چند تا تمرین بکنیم ، که وقتی وارد منطقه شدیم شما وارد شده باشی و بتوانی راحت هدف را بزنی . چندین بار من روی نفتکشها شیرجه کردم که وی بتواند قفل بکند ، اما روی کشتی به آن عظمت و بزرگی نتوانست قفل بکند . گفتم مسئله ای نیست ، چون دارد وقت می گذرد برویم در منطقه . وقتی وارد منطقه شدیم دو تا ناوچه عراقی بود ، شیرجه کردیم روی اولی ، به محض اینکه قفل کرد ، موشک هم همزمان رها شد . گفتم :« شما زدی ؟!»گفت : « نه من نزدم ، فقط قفل کردم .» گفتم : « خیلی خُب پس احتمالا موشک اشکال داشته .» دومی را به همین صورت روی ناوچه قفل کرد ، قبل از اینکه دکمه موشک را بزند موشک رها شد ، به هر حال ما چهار تا موشک به دو تا ناوچه زدیم و برگشتیم . وقتی برگشتیم و متخصصان سیستم را بررسی کردند ، دیدند که اشکال دارد . قبل از اینکه خلبان دکمه را بزند ، موشکها رها می شدند . اینجا باز امداد غیبی را به وضوح دیدم ، زیرا در تمرین روی کشتی های خودی که در اسکله پهلو گرفته بودند ، اگر این اتفاق می افتاد ، آنها را میزدیم . ولی آنجا قفل نشد و نزد اما در منطقه و روی ناوچه دشمن به محض قفل شدن موشک نیز رها می شد . این جز امداد غیبی ، چیز دیگری نمی تواند باشد
.

من ماموریتهای زیادی روی خلیج فارس داشتم . ما دو نفر بودیم که در اوایل جنگ می توانستیم موشکها را بزنیم تنها دو نفر ، من بودم و شهید عباس دوران . لازمه اینجا اسمی از ایشان بریم . اکثر ماموریتهای خلیج فارس را ما انجام می دادیم وفکر کنم به جایی رساندیم نیروی دریای عراق را که رای دستگیری مان به افراد نیروی دریایی عراق اطلاعیه داده و برای دستگیری و یا زدن ما جایزه تعیین کرده بودند .

تیمسار ! آیا تا کنون سانحه مهمی در ماموریتها برای شما پیش آ»ده لطفا بیان بفرمایید
.
■بله در جنگ چند سانحه داشته ام که یک مورد آن منجر به ترک هواپیما شد ، ولی در موردهای بعدی که قسمتهایی از هواپیما و یا کاناپی هواپیما کنده شده ، چند بار داشتم . ترک هواپیما یک مورد بود که آن هم در یک درگیری هوایی پیش آمد . از همدان پرواز کردیم و در مرز ایران در ارتفاع بالا با 6 فروند هواپیمای عراقی در گیر شدیم . البته نمی دانستیم 6 فروند هستند . رادار ما هم آن قسمت را نمی دید چون ارتفاعمان خیلی بالا بود . دو فروند به عنوان طعمه فرستادند . با آن دو فروند درگیر شدیم ، چهار فروند از پشت سر به ما شلیک می کردند که در این درگیری هواپیمای من مورد اصابت قرار گرفت و مجبور شدم هواپیما را ترک کنم . با خلبان کابین عقب به نام فراهانی که در ماموریت دیگر به شهادت رسید برگشتیم به پایگاهمان و فردای آن روز مجددا پروازمان را شروع کردیم
.

 

تیمسار! لطفا بفرمایید رمز موفقیت یک فرمانده را در چه می دانید و مدیر خوب چه کسی می باشد ؟

■ به نظ من مز موفقیت یک فرمانده این است که از تخصص بالایی برخوردار باشد . در جنگ شرکت کرده باشد بخصوص الآن که دوران بعد از جنگ را داریم می گذرانیم ، فعالیت چشمگیری در جنگ داشته باشد ، متعهد باشد ، همه را به یک چشم نگاه بکند . تبعیض قایل نشود . سفارش نپذیرد و به حرف زیر دستانش گوش دهد . حرفهای منطقی را بپذیرد ، حرفهای غیر منطقی را منطقی جواب دهد ، سوالی را بدون جواب نگذارد تا بتواند راحت کار بکند و پرسنل زیر دست هم وقتی چنین شخصی را ببینند ، به نظر من می تونند خوب با او کار بکنند و مسئله ای نداشته باشند .

 

□ جناب یاسینی ! وقتی که به یاد خاطره های همکاران شهید خود می افتید چه احساسی به شما دست می دهد ؟

■ والا ، چطوری بگویم ، به هر حال تعداد زیادی از دوستانمان به شهادت رسیدند ، چه آنهایی که همراه خودمان به ماموریت رفته بودند و چه آنهایی که در ماموریتهای انفرادی خودشان رفتند و به شهادت رسیدند ولی یک مسئله مهم که هست ، ما در حقیقت باورمان نمی شود که اینها بین ما نیستند ، همیشه فکر می کنیم که اینها در کنار ما هستند، احساس جدایی از آنها نمی کنیم . روی این اصل هیچ گونه احساسی نسبت به آنها ندارم . فکر می کنم هستند ، فکر می کنم یک ماموریت کوتاه مدت ، یک مرخصی کوتاه مدت رفته اند . حتی در زندگی خصوصی مان ، در رفت و آمدهایی که با خانواده هایشان داریم ، اینها حضور دارند

اصا یک چنین احساسی هست که واقعا اینه در کنار ما هستند و مسئله ای نیست برایمان

. فکر می کنم که همین روزها آنها را میبینم . یک چنین حالتی دارم

.

.

  
نویسنده : خلبان شكاري ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۱
تگ های این مطلب :یادگاران شهید دوران و یاسینی و تگ های این مطلب :خلبانان شهید و تگ های این مطلب :خاطرات خلبانان